تا اطلاع ثانوي تعطيل است!
فقط براي اينکه بگم منم بلدم... خوبش هم بلدم!
Friday, July 02, 2004
Saturday, January 03, 2004
گزارش خبرنگار Orkulou از همايش روز پنجشنبه قبيله دشمن!!!
اين قبيله اي ها خيلي جالب بودن... اولش همش در سكوت بود... يكي يكي يا دوتايي كله ها به هم چسبيده و داشتن پچ پچ مي كردن!!! جو بسيار سنگين تشريف داشت!مخصوصا كه در طبقه بالا ما دستگاه پخت و پز تعبيه كرده بوديم كه آنها را براي شام شب حاضر كنيم ولي اين Atilopatil بيشعور رفت و دستگاه تهويه را راه اندازي نمود!!! مثل اينكه يكيشون نيومده... چي؟! قراره دير بياد؟!؟! تو از كجا مي دوني؟!؟! بابا من خب خبر دارم... چيكار دارين از كجا مي دونم!!! نه يالا اعتراف كن... بابا نصفه شب چك كردم ديديم برام پيغام گذاشته!!! چي؟؟؟ چرا براي تو گذاشته!؟؟؟ مگه ما چمون بود؟!؟؟! خب گذاشته ديگه مگه چيه!؟ حيف كه ازش تلفن نداريم وگرنه بهش زنگ مي زديم... نگران نباشين خودش قراره بهم زنگ يزنه!!! چي؟!؟!؟!! به تو زنگ بزنه؟!؟! چرا به تو زنگ بزنه!؟ مگه تو بهش تلفن هم دادي؟!؟! بابا گفته بود ممكنه دير بياد يه تلفن تماس به من بدين منم تلفن دادم خب!!! چي تو تلفن دادي؟!؟! چرا تو تلفن دادي؟ خب از من تلفن خواست، حسوديتون ميشه؟!؟!! نه.. بايد توضيح بدي!!! نخير توضيح نمي دم!!! يالا اعتراف كن... نه اعتراف نمي كنم!!! يالا.. بچه ها برين اون چماق رو بيارين... اعتراف مي كنم اعتراف مي كنم!!!! خب يالا حرف بزن... چرا با تو تماس گرفته بود؟ خب راستش رو بگم براي اين با من تماس گرفت كه با من تماس گرفت... آهان.... چه جالب.... پس فقط دليلش اين بوده؟!... خب اين كه مهم نيست... حالا بگو ببينم تو چرا تلفن دادي؟؟! خب ازم تلفن خواست!!! آهان... خب اينم كه مهم نيست... خب تلفن خواسته...
خلاصه.. خيلي سريع همگي از موضوع گذشتن و جو تاريك و سنگيني كه در اوايل جلسه اين گروه وجو داشت از بين رفت!!! در ضمن يكي از اين گروه كه جلسه را مي خواست به نفع فتحوحات جنگي اداره كند از اين كار به دليل پراكندگي بحوث و مطالب خودداري كرد!!! (آخرش هم اينا اينكاره نميشن) و در آخر هم همگي همش خوردن و نق زدن و خوردن و نق زدن و خوردن كه چرا ساعت قرار با ساعت ناهار يكي شده... خوشبختانه اينجانب Orkulou مقدار قابل توجهي خوراكي با خود آورده بودم كه موضوع لو نرفت!!!
نتيجه اين جلسه ورود دو نفر عضو به اين قبيله بود كه انگاري خوراك خوبي خواهند بود براي ما... البته فعلا به رويشان نمي آوريم.. ولي بعدا قيمه اي يا خورشتي آماده خواهيم كرد!!!و از همه مهمتر اينكه جاسوس ما اطلاعات بسيار بسيار جالبي در مورد افراد قبيله بدست آورده كه يك يك در فرصتي ديگر افشا خواهند شد!!!
اين قبيله اي ها خيلي جالب بودن... اولش همش در سكوت بود... يكي يكي يا دوتايي كله ها به هم چسبيده و داشتن پچ پچ مي كردن!!! جو بسيار سنگين تشريف داشت!مخصوصا كه در طبقه بالا ما دستگاه پخت و پز تعبيه كرده بوديم كه آنها را براي شام شب حاضر كنيم ولي اين Atilopatil بيشعور رفت و دستگاه تهويه را راه اندازي نمود!!! مثل اينكه يكيشون نيومده... چي؟! قراره دير بياد؟!؟! تو از كجا مي دوني؟!؟! بابا من خب خبر دارم... چيكار دارين از كجا مي دونم!!! نه يالا اعتراف كن... بابا نصفه شب چك كردم ديديم برام پيغام گذاشته!!! چي؟؟؟ چرا براي تو گذاشته!؟؟؟ مگه ما چمون بود؟!؟؟! خب گذاشته ديگه مگه چيه!؟ حيف كه ازش تلفن نداريم وگرنه بهش زنگ مي زديم... نگران نباشين خودش قراره بهم زنگ يزنه!!! چي؟!؟!؟!! به تو زنگ بزنه؟!؟! چرا به تو زنگ بزنه!؟ مگه تو بهش تلفن هم دادي؟!؟! بابا گفته بود ممكنه دير بياد يه تلفن تماس به من بدين منم تلفن دادم خب!!! چي تو تلفن دادي؟!؟! چرا تو تلفن دادي؟ خب از من تلفن خواست، حسوديتون ميشه؟!؟!! نه.. بايد توضيح بدي!!! نخير توضيح نمي دم!!! يالا اعتراف كن... نه اعتراف نمي كنم!!! يالا.. بچه ها برين اون چماق رو بيارين... اعتراف مي كنم اعتراف مي كنم!!!! خب يالا حرف بزن... چرا با تو تماس گرفته بود؟ خب راستش رو بگم براي اين با من تماس گرفت كه با من تماس گرفت... آهان.... چه جالب.... پس فقط دليلش اين بوده؟!... خب اين كه مهم نيست... حالا بگو ببينم تو چرا تلفن دادي؟؟! خب ازم تلفن خواست!!! آهان... خب اينم كه مهم نيست... خب تلفن خواسته...
خلاصه.. خيلي سريع همگي از موضوع گذشتن و جو تاريك و سنگيني كه در اوايل جلسه اين گروه وجو داشت از بين رفت!!! در ضمن يكي از اين گروه كه جلسه را مي خواست به نفع فتحوحات جنگي اداره كند از اين كار به دليل پراكندگي بحوث و مطالب خودداري كرد!!! (آخرش هم اينا اينكاره نميشن) و در آخر هم همگي همش خوردن و نق زدن و خوردن و نق زدن و خوردن كه چرا ساعت قرار با ساعت ناهار يكي شده... خوشبختانه اينجانب Orkulou مقدار قابل توجهي خوراكي با خود آورده بودم كه موضوع لو نرفت!!!
نتيجه اين جلسه ورود دو نفر عضو به اين قبيله بود كه انگاري خوراك خوبي خواهند بود براي ما... البته فعلا به رويشان نمي آوريم.. ولي بعدا قيمه اي يا خورشتي آماده خواهيم كرد!!!و از همه مهمتر اينكه جاسوس ما اطلاعات بسيار بسيار جالبي در مورد افراد قبيله بدست آورده كه يك يك در فرصتي ديگر افشا خواهند شد!!!
Tuesday, December 30, 2003
نمي دونيم چرا... ولي فقط براي نشان دادن قدرتمان و اينكه پوستي از اين پرتقال كنده باشيم (كه احتمالا نبايد هم زياد شيرين باشد) برنامه گردهمايي قبيله آنها را به هم خواهيم ريخت و يار نفوذي خودمان را در بين آنها فرستاده و يك جاسوسي بزرگ انجام خواهيم داد... منتظر گزارش جاسوس ما از قرار قبيله اي آنها باشيد...
Saturday, October 25, 2003
نمي دونم كي يا چي باعث متلاشي شدن قبيله ها ميشه!!! ولي هر چي كه هست حتما خيلي قويه... حداقل يه جادوگر Level 12 يا حتي شايد هم Level 15 باشه كه اين جادوها رو انجام ميده... ولي در هر صورت اين نشون ميده كه قبيله ما Orcها از همه قويتره و از همه پايدارتر!!! با اينكه توش زياد خبري نيست ولي لااقل هنوز به زندگي خودش ادامه ميده!
Wednesday, August 13, 2003
Saturday, May 03, 2003
گزارش..!!!
بازهم شکستی بزرگ در قبيله آدميزادها... طبق اخبار به دست آمده از خبرگذاری Orcland در شهر نو بنياد تهران قراری در ميان اعضای قبيله گذاشته شده بود که طی آن حوادث بسياری اتفاق افتاده است... خبرنگار مخصوص و جاسوس شماره يک ما اينگونه گزارش می کند...
طی عصر روز چهارشنبه دهم ماه ارديبهشت راس ساعت هفده و سی دقيقه در محل قرار دو نفر از اعضای قبيله ديده شده اند که يکی از اين دو نفر با تماسهای مکرر با تلفن همراه خود جويای وضعيت قرار بوده... با ديدن وضعيت چهره اين شخص پشت تلفن به اين نتيجه رسيديم که وضعيت ساعت رسيدن به قرار چندان هم موزون نبوده و افراد اين قبيله دچار به هم ريختگی شده اند... يکی از افراد می بايست در ساعت شش در جلوی مغازه ای در مرکز کامپيوتر می بوده و ديگری در همان ساعت جلوی پله برقی مرکز خريد اسکان! از اين رو گروه دو نفره قبيله که زودتر رسيده بودند تصميم بر رفتن به مرکز کامپيوتر می گيرند... تا ساعت شش و هفت دقيقه اين دو در برابر مغازه مورد نظر به تبادل نظر در مسائل اجتماعی قبيله خود می پردازند و در پس از آن، با توجه به نبودن شخص سوم در سر قرار يا نشناختن اين شخص، تصميم بر آن می شود که به مرکز خريد رفته و مدتی هم در جلوی پله برقی به مسائل حاد مملکتی بپردازند... ساعت شش و بيست دقيقه اين دو شخص که احتمالا در حال فوت به علت گشنگی بودند بی خيال افراد قبيله خود شده وارد رستوران می شوند تا شکمی از عزا در آورند... در طول اين زمان تماسهای مکرری با رياست قبيله شان گرفته می شد که حاکی از تاخير شديد رياست بوده و قبيله در حال از هم پاشيدن قرار گرفت! آن دو شخص در رستوران به شکم چرانی گذراندند و انگار وقتی غذا در جلوی افراد اين قبيله گذاشته می شود ديگر رحم و مروت حاليشان نيست... چنانچه يکی از افراد نه تنها شيرينی خود را خورد بلکه به شيرينی فرد بقلی هم دستبرد زده و آن را نيز بلعيد!!! راس ساعت هفت سه نفر از افراد اين قبيله که رياست قبيله هم در ميان آنان بود وارد رستوران شده و در اين لحظه صحبتهای بسياری شده که جاسوس ما به علت اينکه افراد به زبان مشکوکی حرف می زدند سخنان آنها را نفهميد... قابل توجه اينکه يکی از افراد قبيله در ميان صحبتها فقط سازه من نمی شناسم می زده که از اين رو برای سرگرم کردن خود به سقف نگاه می کرده و سووت می زده!!! ساعت هفت و نيم با رفتن يکی از اعضای قبيله جاسوس... ببخشيد... خبرنگار ما مجبور به ترک مکان قرار گرديد و به تعقيب شخص فراری مشغول شد... (قرار بود که اين شخص با تصادفی در خيابان از بين برده شود تا قبيله بدون Admin گردد) ولی متاسفانه اين اتفاق نيافتاد و Admin مورد نظر جان سالم به در برد!!!
::
با توجه به اين گزارش متوجه می شويم که اين قبيله هيچ نيروی محکمی در برابر قبيله بزرگ Orcها نيست و از اين رو در جشنی که در شب آن قرار گرفته شد تعداد پنچ گاو، سی و هفت مرغ، سه گراز و شش آدميزاد پخته و خورده شدند...
تا بعد...
بازهم شکستی بزرگ در قبيله آدميزادها... طبق اخبار به دست آمده از خبرگذاری Orcland در شهر نو بنياد تهران قراری در ميان اعضای قبيله گذاشته شده بود که طی آن حوادث بسياری اتفاق افتاده است... خبرنگار مخصوص و جاسوس شماره يک ما اينگونه گزارش می کند...
طی عصر روز چهارشنبه دهم ماه ارديبهشت راس ساعت هفده و سی دقيقه در محل قرار دو نفر از اعضای قبيله ديده شده اند که يکی از اين دو نفر با تماسهای مکرر با تلفن همراه خود جويای وضعيت قرار بوده... با ديدن وضعيت چهره اين شخص پشت تلفن به اين نتيجه رسيديم که وضعيت ساعت رسيدن به قرار چندان هم موزون نبوده و افراد اين قبيله دچار به هم ريختگی شده اند... يکی از افراد می بايست در ساعت شش در جلوی مغازه ای در مرکز کامپيوتر می بوده و ديگری در همان ساعت جلوی پله برقی مرکز خريد اسکان! از اين رو گروه دو نفره قبيله که زودتر رسيده بودند تصميم بر رفتن به مرکز کامپيوتر می گيرند... تا ساعت شش و هفت دقيقه اين دو در برابر مغازه مورد نظر به تبادل نظر در مسائل اجتماعی قبيله خود می پردازند و در پس از آن، با توجه به نبودن شخص سوم در سر قرار يا نشناختن اين شخص، تصميم بر آن می شود که به مرکز خريد رفته و مدتی هم در جلوی پله برقی به مسائل حاد مملکتی بپردازند... ساعت شش و بيست دقيقه اين دو شخص که احتمالا در حال فوت به علت گشنگی بودند بی خيال افراد قبيله خود شده وارد رستوران می شوند تا شکمی از عزا در آورند... در طول اين زمان تماسهای مکرری با رياست قبيله شان گرفته می شد که حاکی از تاخير شديد رياست بوده و قبيله در حال از هم پاشيدن قرار گرفت! آن دو شخص در رستوران به شکم چرانی گذراندند و انگار وقتی غذا در جلوی افراد اين قبيله گذاشته می شود ديگر رحم و مروت حاليشان نيست... چنانچه يکی از افراد نه تنها شيرينی خود را خورد بلکه به شيرينی فرد بقلی هم دستبرد زده و آن را نيز بلعيد!!! راس ساعت هفت سه نفر از افراد اين قبيله که رياست قبيله هم در ميان آنان بود وارد رستوران شده و در اين لحظه صحبتهای بسياری شده که جاسوس ما به علت اينکه افراد به زبان مشکوکی حرف می زدند سخنان آنها را نفهميد... قابل توجه اينکه يکی از افراد قبيله در ميان صحبتها فقط سازه من نمی شناسم می زده که از اين رو برای سرگرم کردن خود به سقف نگاه می کرده و سووت می زده!!! ساعت هفت و نيم با رفتن يکی از اعضای قبيله جاسوس... ببخشيد... خبرنگار ما مجبور به ترک مکان قرار گرديد و به تعقيب شخص فراری مشغول شد... (قرار بود که اين شخص با تصادفی در خيابان از بين برده شود تا قبيله بدون Admin گردد) ولی متاسفانه اين اتفاق نيافتاد و Admin مورد نظر جان سالم به در برد!!!
::
با توجه به اين گزارش متوجه می شويم که اين قبيله هيچ نيروی محکمی در برابر قبيله بزرگ Orcها نيست و از اين رو در جشنی که در شب آن قرار گرفته شد تعداد پنچ گاو، سی و هفت مرغ، سه گراز و شش آدميزاد پخته و خورده شدند...
تا بعد...
Sunday, December 15, 2002
بازديد قبيله ما از قبيله ما!!!
نمی دونم بعضی ها چه فکرهايي می کنن!!! والا برای ما هم عجيبه... به هر حال ديروز دو نفر از افراد قبيله ما به بازديد قبيله ما آمدند!!! دلشون خوش بود... تيپ زده بودن و فکر می کردن می تونن ما رو با دو تا ليوان شامپاين مست کنن و بعدش بهمون حمله کنن... رئيس قبيله ما که بسيار شخصيت با اقتدار و با فکر و با حوصله ای بود خيلی سريع تصميم خودش را در مورد اين دو فرد که خود را گيلاس و ماچهارنفر معرفی کرده بودن گرفت... در زير متن سخنان بازديد آمده:
:: خانومه: سلام... ما از قبيله ما آمديم...
:: آقاهه: سلام قبيله ما برای مصاحبه آمده...
:: خولوگ: قبيله شما برای بازديد از قبيله ما آماده؟؟
:: خانومه: نه! قبيله ما برای بازديد از قبيله شما آمده...
:: آقاهه: قبيله ما اسم قبيله ماست...
:: خولوگ: خب منم که می گم قبيله شما اوومده بازديد قبيله ما!!!
:: خانومه: نه بابا... قبيله ما اسم قبيله ماست!!!
:: خولوگ: خب، خب،... اسم خودتون چيه؟؟؟
:: خانومه: اسم من گيلاسه!!!
:: افراد قبيله: ها ها ها ها ها ها ميگه اسمش گيلاسه... هاهاهاهاهاها...
:: آقاهه: اسم منم ما چهار نفره...
:: خولوگ: اسمتون چيه؟؟
:: آقاهه: ما چهارنفر...
:: خولوگ: نه... اسم شما رو به تنهايی می خوام...
:: آقاهه: گفتم که... ماچهار نفر...
:: خولوگ: (به زبان Orc) بچه ها هواستون باشه... دو نفرشون قايم شدن!!! (به زبان عادی): نه آقاجان.. اسم خودتون رو بگين...
:: آقاهه: گفتم که اسم من ما چهار نفره!!!
:: خولوگ: شما که فقط دونفرين...
:: آقاهه: نه... منظورم اينه که اسم من هست ما چهارنفر...
:: خولوگ: (به زبان Orc) بچه ها این يارو احتمالا جادوگره... چماقاتونو آماده کنين... (به زبان عادی): خب باشه... شما چهار نفر...
:: آقاهه: نه نه!!! ما چهار نفر...
:: خولوگ: منم که گفتم... باشه شما چهار نفر...!!! (به زبان Orc) هی... يکی تون بره قبيله ديگ جشن رو گرم کنه تا ما بيايم...
:: خانومه: خب شما قبيله بزرگی دارين؟
:: خولوگ: آره... خيلی بزرگ... خيلی قوی... (به زبان Orc) خيلی گشنه!!!
:: خانومه: ميشه بازديد کنيم...
:: خولوگ: البته.. البته...
در اين راستا هنگامی که به قبيله رسيديم متاسفانه به علت قطعی برق ديگ مهمانی آماده نشده بود... مدتی هم صبر کرديم تا برق بياد... ولی متاسفانه از برق خبری نشد... شب هنگام که برق اومد و ما به زندان اين دونفر (بابا اون آقاهه يه چيزيش می شد.. هی می گفت من ما چهارنفر هستم!!!!) رفتيم ديديم که فرار کردن... خواستيم بريم دنبالشون... ولی خولوگ بزرگ گفت لازم نيست... بعدا همه قبيله رو دسته جمعی می گيريم... عکسی از صحنه برخورد قبيله ما با قبيله اونا گرفته شده که در اختيار شما گذاشته می شود... لطفا صبر کنيد تا عکس کامل شده و آن را روی رايانه خود حفظ کنيد... اندازه 800x600 بوده و قابل استفاده برای Background می باشد...
تا بعد...
نمی دونم بعضی ها چه فکرهايي می کنن!!! والا برای ما هم عجيبه... به هر حال ديروز دو نفر از افراد قبيله ما به بازديد قبيله ما آمدند!!! دلشون خوش بود... تيپ زده بودن و فکر می کردن می تونن ما رو با دو تا ليوان شامپاين مست کنن و بعدش بهمون حمله کنن... رئيس قبيله ما که بسيار شخصيت با اقتدار و با فکر و با حوصله ای بود خيلی سريع تصميم خودش را در مورد اين دو فرد که خود را گيلاس و ماچهارنفر معرفی کرده بودن گرفت... در زير متن سخنان بازديد آمده:
:: خانومه: سلام... ما از قبيله ما آمديم...
:: آقاهه: سلام قبيله ما برای مصاحبه آمده...
:: خولوگ: قبيله شما برای بازديد از قبيله ما آماده؟؟
:: خانومه: نه! قبيله ما برای بازديد از قبيله شما آمده...
:: آقاهه: قبيله ما اسم قبيله ماست...
:: خولوگ: خب منم که می گم قبيله شما اوومده بازديد قبيله ما!!!
:: خانومه: نه بابا... قبيله ما اسم قبيله ماست!!!
:: خولوگ: خب، خب،... اسم خودتون چيه؟؟؟
:: خانومه: اسم من گيلاسه!!!
:: افراد قبيله: ها ها ها ها ها ها ميگه اسمش گيلاسه... هاهاهاهاهاها...
:: آقاهه: اسم منم ما چهار نفره...
:: خولوگ: اسمتون چيه؟؟
:: آقاهه: ما چهارنفر...
:: خولوگ: نه... اسم شما رو به تنهايی می خوام...
:: آقاهه: گفتم که... ماچهار نفر...
:: خولوگ: (به زبان Orc) بچه ها هواستون باشه... دو نفرشون قايم شدن!!! (به زبان عادی): نه آقاجان.. اسم خودتون رو بگين...
:: آقاهه: گفتم که اسم من ما چهار نفره!!!
:: خولوگ: شما که فقط دونفرين...
:: آقاهه: نه... منظورم اينه که اسم من هست ما چهارنفر...
:: خولوگ: (به زبان Orc) بچه ها این يارو احتمالا جادوگره... چماقاتونو آماده کنين... (به زبان عادی): خب باشه... شما چهار نفر...
:: آقاهه: نه نه!!! ما چهار نفر...
:: خولوگ: منم که گفتم... باشه شما چهار نفر...!!! (به زبان Orc) هی... يکی تون بره قبيله ديگ جشن رو گرم کنه تا ما بيايم...
:: خانومه: خب شما قبيله بزرگی دارين؟
:: خولوگ: آره... خيلی بزرگ... خيلی قوی... (به زبان Orc) خيلی گشنه!!!
:: خانومه: ميشه بازديد کنيم...
:: خولوگ: البته.. البته...
در اين راستا هنگامی که به قبيله رسيديم متاسفانه به علت قطعی برق ديگ مهمانی آماده نشده بود... مدتی هم صبر کرديم تا برق بياد... ولی متاسفانه از برق خبری نشد... شب هنگام که برق اومد و ما به زندان اين دونفر (بابا اون آقاهه يه چيزيش می شد.. هی می گفت من ما چهارنفر هستم!!!!) رفتيم ديديم که فرار کردن... خواستيم بريم دنبالشون... ولی خولوگ بزرگ گفت لازم نيست... بعدا همه قبيله رو دسته جمعی می گيريم... عکسی از صحنه برخورد قبيله ما با قبيله اونا گرفته شده که در اختيار شما گذاشته می شود... لطفا صبر کنيد تا عکس کامل شده و آن را روی رايانه خود حفظ کنيد... اندازه 800x600 بوده و قابل استفاده برای Background می باشد...
تا بعد...
Tuesday, December 10, 2002
يك شعر!!!
سلام.. اين شعر مستقيما از زبان Elfها به Orchish ترجمه شده است... اين شعر را بعد از غارت يك شهر يافتيم و از لحاظ اينكه در مورد يكي از بزرگترين دشمنان Orcها بوده آن را نگه داشتيم.. قابل توجه اينكه همين شخص در يك اتحاد بزرگ با چند قبيله Orc بزرگترين خدمت را به ان نژاد نمود ولي بعد از اتمام اتحاد، كماكان از خطرناك ترين دشمانان ما به حساب مي آمد... طبق اين شعر اين شخص هم اكنون به قتل رسيده است و شعر بازگو كننده داستان زندگي اوست... اگر در متن شعر ابيات قافيه درست و حسابي ندارند به علت اين است كه مترجم ما توانايي كامل ترجمه متون Elfique را نداشته است... پيشاپيش معذرت مي خواهيم...
:: داستان Braguen Brickler ::
در داستانها قديمي كه هميشه از بزرگان ياد مي شود
از مرداني كه به تاريخ مانده اند در ياد
اما داستان ما سرنوشتي ديگر دارد...
...
داستان Braguen Brickler
همان كه ناميده مي شد The Ranger
كه در دنيا با بدي مي جنگيد،
و صداي شمشيرش در سرزمينها مي تپيد.
آن زماني كه همراه وليعهد شاه بود...
دوستي از جان گران تر بود...
در كنار هم مي زدند شمشير...
چو برصف شغال مي زند يك شير...
ولي سرنوشت او از نوعي دگر بود...
كه در تاريكي شاهد پاياني دگر بود...
...
او به فرمان شاه خود...
رفت به سرزمينهاي دور.
به ماموريتي چنان حولناك،
كه جهنم نباشد چنان ترسناك...
...
پس از انجام آن امر شوم.
چه پاداشي و چه لطفي و چه شد؟
با بهترين دوستش افتاد به جنگ.
كه بودش از هر دشمنش استاد تر.
جان داد او در اين سرزمين...
محل نبرد خدايان و عنصرين..
خدايش به او داد جاني دگر.
كه باشد او را پاداشي از پدر.
...
پس او بگرفت پاداش شاه...
همان كه دزد گيرد از بلا...
به او دادند شمشيري دگر،
كه گيرد روح او..
تا او شود يك زيردست دگر...
...
و از آن پس رفت تا در جايي...
كه سرنوشت گرفت از او هر رويايي.
او مي جنگيد كه تا زنده كند ياد دوستان...
همانها كه بودندش يگانه ياران.
دريغا كه در راه جنگ
كه بايد مي بودش همراه ياد پدر
خدايان در سرزمين خود
مي تاختند به جنگ با يكدگر...
...
او به خدايش بخشيد روح و جسمش...
تا بماند به تنها يك اسمش...
چو بود جنگ ميان خدايان...
فراموش شد ياد قهرمانان...
او به تنهايي به دنبال امر شاه...
رفت تا بيابد اشك ماه.
بياورد بر سر تاج اشك شوم...
براندندش از مقام مانند گدايي كور...
برفت او بي حرفي و باز..
جدا كرد خود را از اطرافيان ناسازگار.
زدند بر دلش همچون تيري...
ز دشنام و فحش و تغيانگري...
بناميد خدايان را كه باشد راهنما...
نيامد صدايي از آن دنياي آشنا.
بدور انداخت آن شنشير ننگ،
تا نباشد يار او در نبرد.
شمشيري كه جز بردگي...
نمي داشت حاصلي در زندگي.
برفت تا بيابد راه خود...
نباشد بنده اي جز مرد خود.
...
از آن شاه تيره صفت...
از آن شاهي بود يار او...
بشتافت بر او آهنگي دگر...
كه باشد ساز سوگواري او.
...
بگشتند سرزمين ها را به دنبال
تا بيابند آن يگانه گسترده بال
به قيمت گذاردن مرگ او...
كه باشد از هر طرف تنگ راه او.
همه دوستان دشمن شدند...
همه ياران يكباره گرگ شدند.
...
گريخت از سرزمينها راه به راه،
تا به اينكه در شبي بي پناه...
بيافتند دشمنان او را در كوره راه.
چنان بود مردي افسانه اي
كه ترس برداشت هر دشمني...
عقب رفتند تا نباشند سد او...
بيابند چاره اي...
بسازند مرگ او.
چنان خسته بود او از اين زندگي
كه نبودش تاب و ناي بندگي.
بديد دشمن كمين كرده در سايه ها...
پچرخاند پشت برآن كينه ها.
قدم برداشت در راهي كه مرگ
خيمه كرده...
آماده بود بي درنگ.
بناميد قاتلان را يك به يك...
بياد آوردشان آشناهايشان.
سرنوشت آوردش پيامي چو پيك،
كه آخر رسيده بر او اين جهان.
...
به تيري رها گشته از تاريكي
نشست بر پشت او چون شهاب.
چو چنگال عقابي در گوشت ميش...
فر رفت تا قلبش پيش...
زهر نشست بر جان او...
برافكند ريشه و روح او.
...
چنين بود داستان او...
كه هيچ شاهي نبود در حد او.
خدايان او را همه ناميدند،
كه باشد هميشه در يادمان...
چنين آوردند او در جنگ بزرگ...
اوست همراه و هميارشان.
...
تا بعد...
سلام.. اين شعر مستقيما از زبان Elfها به Orchish ترجمه شده است... اين شعر را بعد از غارت يك شهر يافتيم و از لحاظ اينكه در مورد يكي از بزرگترين دشمنان Orcها بوده آن را نگه داشتيم.. قابل توجه اينكه همين شخص در يك اتحاد بزرگ با چند قبيله Orc بزرگترين خدمت را به ان نژاد نمود ولي بعد از اتمام اتحاد، كماكان از خطرناك ترين دشمانان ما به حساب مي آمد... طبق اين شعر اين شخص هم اكنون به قتل رسيده است و شعر بازگو كننده داستان زندگي اوست... اگر در متن شعر ابيات قافيه درست و حسابي ندارند به علت اين است كه مترجم ما توانايي كامل ترجمه متون Elfique را نداشته است... پيشاپيش معذرت مي خواهيم...
:: داستان Braguen Brickler ::
در داستانها قديمي كه هميشه از بزرگان ياد مي شود
از مرداني كه به تاريخ مانده اند در ياد
اما داستان ما سرنوشتي ديگر دارد...
...
داستان Braguen Brickler
همان كه ناميده مي شد The Ranger
كه در دنيا با بدي مي جنگيد،
و صداي شمشيرش در سرزمينها مي تپيد.
آن زماني كه همراه وليعهد شاه بود...
دوستي از جان گران تر بود...
در كنار هم مي زدند شمشير...
چو برصف شغال مي زند يك شير...
ولي سرنوشت او از نوعي دگر بود...
كه در تاريكي شاهد پاياني دگر بود...
...
او به فرمان شاه خود...
رفت به سرزمينهاي دور.
به ماموريتي چنان حولناك،
كه جهنم نباشد چنان ترسناك...
...
پس از انجام آن امر شوم.
چه پاداشي و چه لطفي و چه شد؟
با بهترين دوستش افتاد به جنگ.
كه بودش از هر دشمنش استاد تر.
جان داد او در اين سرزمين...
محل نبرد خدايان و عنصرين..
خدايش به او داد جاني دگر.
كه باشد او را پاداشي از پدر.
...
پس او بگرفت پاداش شاه...
همان كه دزد گيرد از بلا...
به او دادند شمشيري دگر،
كه گيرد روح او..
تا او شود يك زيردست دگر...
...
و از آن پس رفت تا در جايي...
كه سرنوشت گرفت از او هر رويايي.
او مي جنگيد كه تا زنده كند ياد دوستان...
همانها كه بودندش يگانه ياران.
دريغا كه در راه جنگ
كه بايد مي بودش همراه ياد پدر
خدايان در سرزمين خود
مي تاختند به جنگ با يكدگر...
...
او به خدايش بخشيد روح و جسمش...
تا بماند به تنها يك اسمش...
چو بود جنگ ميان خدايان...
فراموش شد ياد قهرمانان...
او به تنهايي به دنبال امر شاه...
رفت تا بيابد اشك ماه.
بياورد بر سر تاج اشك شوم...
براندندش از مقام مانند گدايي كور...
برفت او بي حرفي و باز..
جدا كرد خود را از اطرافيان ناسازگار.
زدند بر دلش همچون تيري...
ز دشنام و فحش و تغيانگري...
بناميد خدايان را كه باشد راهنما...
نيامد صدايي از آن دنياي آشنا.
بدور انداخت آن شنشير ننگ،
تا نباشد يار او در نبرد.
شمشيري كه جز بردگي...
نمي داشت حاصلي در زندگي.
برفت تا بيابد راه خود...
نباشد بنده اي جز مرد خود.
...
از آن شاه تيره صفت...
از آن شاهي بود يار او...
بشتافت بر او آهنگي دگر...
كه باشد ساز سوگواري او.
...
بگشتند سرزمين ها را به دنبال
تا بيابند آن يگانه گسترده بال
به قيمت گذاردن مرگ او...
كه باشد از هر طرف تنگ راه او.
همه دوستان دشمن شدند...
همه ياران يكباره گرگ شدند.
...
گريخت از سرزمينها راه به راه،
تا به اينكه در شبي بي پناه...
بيافتند دشمنان او را در كوره راه.
چنان بود مردي افسانه اي
كه ترس برداشت هر دشمني...
عقب رفتند تا نباشند سد او...
بيابند چاره اي...
بسازند مرگ او.
چنان خسته بود او از اين زندگي
كه نبودش تاب و ناي بندگي.
بديد دشمن كمين كرده در سايه ها...
پچرخاند پشت برآن كينه ها.
قدم برداشت در راهي كه مرگ
خيمه كرده...
آماده بود بي درنگ.
بناميد قاتلان را يك به يك...
بياد آوردشان آشناهايشان.
سرنوشت آوردش پيامي چو پيك،
كه آخر رسيده بر او اين جهان.
...
به تيري رها گشته از تاريكي
نشست بر پشت او چون شهاب.
چو چنگال عقابي در گوشت ميش...
فر رفت تا قلبش پيش...
زهر نشست بر جان او...
برافكند ريشه و روح او.
...
چنين بود داستان او...
كه هيچ شاهي نبود در حد او.
خدايان او را همه ناميدند،
كه باشد هميشه در يادمان...
چنين آوردند او در جنگ بزرگ...
اوست همراه و هميارشان.
...
تا بعد...
Saturday, December 07, 2002
جواب به اسباب کشی!!!
سخنگوی قبيله ما با صراحت تمام اعلام می دارد که خير... قبيله ما اصلا قرار نيست اسباب کشی کند و قبيله رقيب تنها چند صباحی دوام خواهد آورد... طبق گفته های جادوگر بزرگ قبيله به زودی جنگ بزرگی بين دو قبيله ما سر خواهد گرفت که در آن طبق گفته پيشگوی قبيله ما پيروز و سرافراز بيرون خواهيم آمد... تازه... نگو که چه حالی داره... يه عالمه گوش آدميزاد... (يام يام يام...) البته متاسفانه دو موجود فضايی هم آنجا هستند که نخواهيم توانست از گوشتشان بچشيم چون اگر اونا رو بخوريم پس کی مياد اينجا بنويسه!!! هی... آتيل و پاتيل خيلی شانس اوردين... فقط يادتون باشه که روز حمله رو بهتون بگيم که شما توی درگيری خورده نشين!!! قبيله ما بسيار قدرتمند و با اقتدار است و فکر نکنيد که روزی برسه که کسی بتونه قبيله ما رو فتح کنه!!! هی اون يکی قبيله... مواظب خودتون باشين!!!
تا بعد
سخنگوی قبيله ما با صراحت تمام اعلام می دارد که خير... قبيله ما اصلا قرار نيست اسباب کشی کند و قبيله رقيب تنها چند صباحی دوام خواهد آورد... طبق گفته های جادوگر بزرگ قبيله به زودی جنگ بزرگی بين دو قبيله ما سر خواهد گرفت که در آن طبق گفته پيشگوی قبيله ما پيروز و سرافراز بيرون خواهيم آمد... تازه... نگو که چه حالی داره... يه عالمه گوش آدميزاد... (يام يام يام...) البته متاسفانه دو موجود فضايی هم آنجا هستند که نخواهيم توانست از گوشتشان بچشيم چون اگر اونا رو بخوريم پس کی مياد اينجا بنويسه!!! هی... آتيل و پاتيل خيلی شانس اوردين... فقط يادتون باشه که روز حمله رو بهتون بگيم که شما توی درگيری خورده نشين!!! قبيله ما بسيار قدرتمند و با اقتدار است و فکر نکنيد که روزی برسه که کسی بتونه قبيله ما رو فتح کنه!!! هی اون يکی قبيله... مواظب خودتون باشين!!!
تا بعد
قبيله جديد؟؟؟؟
شنيديم يه قبيله جديد به وبلاگ ها اضافه شده!!! ها ها ها.. چی فکر کردن؟؟؟ فکر کردن می تونن مثل قبيله ما باشن؟؟؟ ها ها ها... قبيله ما خيلی کارش درسته... هيچکس حريفه ما نمی شه.. البته بايد بگم که ما يه لینک افتخاری به عنوان اولين قبيله در وبلاگ توی قبيله اونا داريم... ولی خب راستش اينه که ما خودمون اونجا يه مامور نفوذی داريم... به هر حال يه سری به اونجا بزنين بد نيست و يه نظری هم بدين چون والا تا اينجا که همه دارن يه چيزايی برای هم بلقوور می کنن... برين شما هم بلقوورستان رو ببين چون از اين بلقووری ها ديگه جايی پيدا نمی شه...
تا بعد...
شنيديم يه قبيله جديد به وبلاگ ها اضافه شده!!! ها ها ها.. چی فکر کردن؟؟؟ فکر کردن می تونن مثل قبيله ما باشن؟؟؟ ها ها ها... قبيله ما خيلی کارش درسته... هيچکس حريفه ما نمی شه.. البته بايد بگم که ما يه لینک افتخاری به عنوان اولين قبيله در وبلاگ توی قبيله اونا داريم... ولی خب راستش اينه که ما خودمون اونجا يه مامور نفوذی داريم... به هر حال يه سری به اونجا بزنين بد نيست و يه نظری هم بدين چون والا تا اينجا که همه دارن يه چيزايی برای هم بلقوور می کنن... برين شما هم بلقوورستان رو ببين چون از اين بلقووری ها ديگه جايی پيدا نمی شه...
تا بعد...
Sunday, November 17, 2002
شکارررررررر!!!
تا حالا شکار گراز رفتين؟ اوه اوه اوه... اصلا باورتون نميشه اين يه ذره گوشت چه جوونور خطرناکيه!! افراد ما چندی پيش در اثر بی ادميزادی تصميم به شکار گراز گرفتن... يه گراز هم ديده بودن که حسابی چاق و چله بوده... يواشکی همشون دوره اش کرده بودن و آمده حمله با نيزه بودن که يهو گرازه اونا رو می بينه و يه چشم غره اساسی به همه ميره.. افراد ما هم که اصولا از چشم غره گراز نمی ترسن با پر رويی تمام به او حمله می کنن... خلاصه عصری که افراد ما با شکار برگشتن ديديم که همگی با کيسه های پر برگشتن قبيله و حسابی هم درب و داغون شدن!!! همه تشويقشون کرديم که با اين همه شکار برگشتن... ولی وقتی کيسه ها رو برای تقسيم گوشت باز کرديم ديديم که فقط توی کيسه ها پر از خرگوشه!!! هرچی هم سئوال کرديم ديديم هيچکدوم حرفی از گراز نمی زنن و فقط ميگن که توی جنگل گراز کمياب شده و گير نيومده!! عجيب بود... چون شب پشت خونه ها يه دسته گراز در حال چريدن بودن!!
تا بعد
تا حالا شکار گراز رفتين؟ اوه اوه اوه... اصلا باورتون نميشه اين يه ذره گوشت چه جوونور خطرناکيه!! افراد ما چندی پيش در اثر بی ادميزادی تصميم به شکار گراز گرفتن... يه گراز هم ديده بودن که حسابی چاق و چله بوده... يواشکی همشون دوره اش کرده بودن و آمده حمله با نيزه بودن که يهو گرازه اونا رو می بينه و يه چشم غره اساسی به همه ميره.. افراد ما هم که اصولا از چشم غره گراز نمی ترسن با پر رويی تمام به او حمله می کنن... خلاصه عصری که افراد ما با شکار برگشتن ديديم که همگی با کيسه های پر برگشتن قبيله و حسابی هم درب و داغون شدن!!! همه تشويقشون کرديم که با اين همه شکار برگشتن... ولی وقتی کيسه ها رو برای تقسيم گوشت باز کرديم ديديم که فقط توی کيسه ها پر از خرگوشه!!! هرچی هم سئوال کرديم ديديم هيچکدوم حرفی از گراز نمی زنن و فقط ميگن که توی جنگل گراز کمياب شده و گير نيومده!! عجيب بود... چون شب پشت خونه ها يه دسته گراز در حال چريدن بودن!!
تا بعد
Tuesday, November 12, 2002
بازهم مثل هميشه!!!
پس از گزارش خبری هفته پيش متوجه شديم که خيلی از اتفاقات ممکن است از لحاظ زمانی با ما جور دنياد و اگر هم از لحاظ زمانی جور در بياد ممکنه که نهيه بعضی از گزارشها برای ما خطرناک باشه... در ضمن متوجه شديم که چند تن از خبرنگاران ما که برای تهيه خبر در سرتاسر سرزمين در حال فعاليت بودن يا در جنگ های شهری يا توسط موجودات غول آسا و يا حتی توسط چند اژدهای گرسنه مورد حمله قرار گرفته و تکه هاشون هم باز نگشته (البته به جز يکيشون که وقتی دو روز پيش يه اژدها داشت از بالای قبيله رد ميشد يه تيکه ازش افتاد که متوجه شديم اين تيکه گوش و گوشواره يکی از افرادی بوده که برای تهيه گزارش درمورد زاد و ولد اژدکان به کوهستان رفته بوده!!!) و از اين رو تصميم گرفتيم که از اين به بعد فقط خبرهای قبيله را منتشر کنيم. البته در صورتيکه همکارانی يافت شوند تا ما را در راه يافتن خبر (شغل شريف خبرنگاری که بسيار شغل شريفی است و البته با تمام شرافتش بسيار هم خطرناک است!!!) ياری نمايند ما هم خبرهای متعدد از تمامی نقاط سرزمين منتشر خواهيم نمود.
خبر امروز در مورد مرگ توله گرگ همسايه مونه!!! خيلی توله گرگ خوبی بود.. دندونای تيزی داشت... و خيلی هم خوب با اين سن کم به خور خور کردن و دندون قروچه کردن می پرداخت... حيوان نجيبی بود... هميشه در يادمان خواهد ماند... از الان به مدت 3 روز برای شادی روح اين مرحوم سکوت می کنيم...
تا بعد
پس از گزارش خبری هفته پيش متوجه شديم که خيلی از اتفاقات ممکن است از لحاظ زمانی با ما جور دنياد و اگر هم از لحاظ زمانی جور در بياد ممکنه که نهيه بعضی از گزارشها برای ما خطرناک باشه... در ضمن متوجه شديم که چند تن از خبرنگاران ما که برای تهيه خبر در سرتاسر سرزمين در حال فعاليت بودن يا در جنگ های شهری يا توسط موجودات غول آسا و يا حتی توسط چند اژدهای گرسنه مورد حمله قرار گرفته و تکه هاشون هم باز نگشته (البته به جز يکيشون که وقتی دو روز پيش يه اژدها داشت از بالای قبيله رد ميشد يه تيکه ازش افتاد که متوجه شديم اين تيکه گوش و گوشواره يکی از افرادی بوده که برای تهيه گزارش درمورد زاد و ولد اژدکان به کوهستان رفته بوده!!!) و از اين رو تصميم گرفتيم که از اين به بعد فقط خبرهای قبيله را منتشر کنيم. البته در صورتيکه همکارانی يافت شوند تا ما را در راه يافتن خبر (شغل شريف خبرنگاری که بسيار شغل شريفی است و البته با تمام شرافتش بسيار هم خطرناک است!!!) ياری نمايند ما هم خبرهای متعدد از تمامی نقاط سرزمين منتشر خواهيم نمود.
خبر امروز در مورد مرگ توله گرگ همسايه مونه!!! خيلی توله گرگ خوبی بود.. دندونای تيزی داشت... و خيلی هم خوب با اين سن کم به خور خور کردن و دندون قروچه کردن می پرداخت... حيوان نجيبی بود... هميشه در يادمان خواهد ماند... از الان به مدت 3 روز برای شادی روح اين مرحوم سکوت می کنيم...
تا بعد
Wednesday, November 06, 2002
اخبار صبحگاهی...!
با سلام و خوش آمد اخبار امروز را شروع می کنيم... ديروز اژدهای خشمگينی به شهر نيکولوگو حمله کرد و احالی شهر را که در دوران جشن به سر می بردند قتل عام نمود... دهکده خونبلاز که در حوالی اين شهر بوده و مدتها در بی غذايی به سر می برده پس از اين اتفاق اين روز را روز ملی خود ناميدند و هم اکنون پس از غارت شهر نيکولوگو يکی قبايل بزرگ منطقه به حساب می آيند... در پی اين رخداد انجمن اژدکان خسته ياد آور شد که غارت اين شهر به هيچ وجه از طرف Orcها توجيح ندارد و به دليل اينکه توسط يک اژدها اين شهر نابود شده پس بايد حتما درصد بيشتری از غنائم به آنها برسد.
امروز صبح خبر فوت Ongo جادوگر منطقه جنوبی شهر فاسليز به دست ما رسيده. با توجه به ارتش قابل توجهی که اين شخصيت بزرگ تهيه ديده بود هم اکنون تعداد هشت هزار جنگجوی Kobold و دو قبيله Orc و يک گروهان کامل و تعليم ديده Beholder آمده خدمت می باشند... از اربابان آينده دعوت شده تا پيشنهادات قيمتی خود را به آدرس تپه چهار برج آقای زانگلاک فرستاده تا دعوتنامه برای روز حراج برايشان فرستاده شود.
و باز هم امروز صبح اتفاق جالبی افتاد که به نظر ما بسيار غير منتظره هم بود. يکی از احالی شهر آدميزادها که در خواست کرده از او نام و مشخصاتی به زبان نياوريم با رسيدن به قبيله Orcهای هانگوچ از دختر فرمانده قبيله خواستگاری کرده... هم اکنون خبرنگاران ما در محل حاظر هستند و در حال تهيه گزارشی مصور می باشند که به محض رسيدن گزارش آن را در اختيار شما قرار خواهيم داد...
اين بود اخبار صبحگاهی امروز
تا بعد...
با سلام و خوش آمد اخبار امروز را شروع می کنيم... ديروز اژدهای خشمگينی به شهر نيکولوگو حمله کرد و احالی شهر را که در دوران جشن به سر می بردند قتل عام نمود... دهکده خونبلاز که در حوالی اين شهر بوده و مدتها در بی غذايی به سر می برده پس از اين اتفاق اين روز را روز ملی خود ناميدند و هم اکنون پس از غارت شهر نيکولوگو يکی قبايل بزرگ منطقه به حساب می آيند... در پی اين رخداد انجمن اژدکان خسته ياد آور شد که غارت اين شهر به هيچ وجه از طرف Orcها توجيح ندارد و به دليل اينکه توسط يک اژدها اين شهر نابود شده پس بايد حتما درصد بيشتری از غنائم به آنها برسد.
امروز صبح خبر فوت Ongo جادوگر منطقه جنوبی شهر فاسليز به دست ما رسيده. با توجه به ارتش قابل توجهی که اين شخصيت بزرگ تهيه ديده بود هم اکنون تعداد هشت هزار جنگجوی Kobold و دو قبيله Orc و يک گروهان کامل و تعليم ديده Beholder آمده خدمت می باشند... از اربابان آينده دعوت شده تا پيشنهادات قيمتی خود را به آدرس تپه چهار برج آقای زانگلاک فرستاده تا دعوتنامه برای روز حراج برايشان فرستاده شود.
و باز هم امروز صبح اتفاق جالبی افتاد که به نظر ما بسيار غير منتظره هم بود. يکی از احالی شهر آدميزادها که در خواست کرده از او نام و مشخصاتی به زبان نياوريم با رسيدن به قبيله Orcهای هانگوچ از دختر فرمانده قبيله خواستگاری کرده... هم اکنون خبرنگاران ما در محل حاظر هستند و در حال تهيه گزارشی مصور می باشند که به محض رسيدن گزارش آن را در اختيار شما قرار خواهيم داد...
اين بود اخبار صبحگاهی امروز
تا بعد...
Wednesday, October 30, 2002
کمی هم از زبان ما...!!!
خب ديگه بالاخره به قولی که داده بوديم می خوام عمل کنم... برای اينکه فکر نکنين خالی می بندم بگم که تمامی مثالهای زير در تورجهانی (اينترنت) قابل دسترسی و قابل بازيافت هستند... خلاصه اينم يه چندتا جملات عاميانه به زبان شيرين ما!!!:
"Ashdautas Vrasubatlat" -- "Someday I will kill you" (A standard Orcish greeting)
"Nar Udautas" -- "Not today" (The standard reply)
"Nar Mat Kordh-Ishi" -- "Do not die in bed" (This has several meanings)
"Ang Gijak-Ishi" (Angijak)-- "Iron in the Blood" (A high compliment)
"Lul Gijak-Ishi" (Lulgijak) -- "Flowers in the Blood" (usually in reference to Elves)
"Amal shufar, at rrug" -- "Where there's a whip, there's a way."
"Snaga nar baj lufut" -- "Slaves don't make war."
"Ambor mabas lufut" -- Liquor after war"
"Vras gruiuk" -- "Kill the women"
"Mabaj nar armauk" -- "I have no enemies" (an Orcish lament)
"Mabaj bot ob armauk" -- "I have a world of enemies"
"Mirdautas vras" -- "It is a good day to kill"
"Vrasubatburuk ug butharubatgruiuk" -- "We will kill all the men and sodomize all the women" (The Orcish equivalent of 'cheers')
سوگندها
"Afar Angathfark" -- "By the forge of my soul!"
"Afar Vadokanuk" -- "By all the dead!"
فحشها
"Lul Gijak-Ishi" (Lulgijak) -- "Flowers in the Blood" (interchangeably "Elf" or "Pussy")
"Zanbaur" -- "Elfson"
"Nar Thos" -- "No Sack"
"Undur Kurv" -- "Fat Whore"
اعداد
One -- Ash
Two -- Shun
Three -- Gakh
Four -- Jhet
Five -- Krak
Six -- Djor
Seven -- Iet
Eight -- Hokh
Nine -- Krith
Ten -- Zunn
تا بعد...
خب ديگه بالاخره به قولی که داده بوديم می خوام عمل کنم... برای اينکه فکر نکنين خالی می بندم بگم که تمامی مثالهای زير در تورجهانی (اينترنت) قابل دسترسی و قابل بازيافت هستند... خلاصه اينم يه چندتا جملات عاميانه به زبان شيرين ما!!!:
"Ashdautas Vrasubatlat" -- "Someday I will kill you" (A standard Orcish greeting)
"Nar Udautas" -- "Not today" (The standard reply)
"Nar Mat Kordh-Ishi" -- "Do not die in bed" (This has several meanings)
"Ang Gijak-Ishi" (Angijak)-- "Iron in the Blood" (A high compliment)
"Lul Gijak-Ishi" (Lulgijak) -- "Flowers in the Blood" (usually in reference to Elves)
"Amal shufar, at rrug" -- "Where there's a whip, there's a way."
"Snaga nar baj lufut" -- "Slaves don't make war."
"Ambor mabas lufut" -- Liquor after war"
"Vras gruiuk" -- "Kill the women"
"Mabaj nar armauk" -- "I have no enemies" (an Orcish lament)
"Mabaj bot ob armauk" -- "I have a world of enemies"
"Mirdautas vras" -- "It is a good day to kill"
"Vrasubatburuk ug butharubatgruiuk" -- "We will kill all the men and sodomize all the women" (The Orcish equivalent of 'cheers')
سوگندها
"Afar Angathfark" -- "By the forge of my soul!"
"Afar Vadokanuk" -- "By all the dead!"
فحشها
"Lul Gijak-Ishi" (Lulgijak) -- "Flowers in the Blood" (interchangeably "Elf" or "Pussy")
"Zanbaur" -- "Elfson"
"Nar Thos" -- "No Sack"
"Undur Kurv" -- "Fat Whore"
اعداد
One -- Ash
Two -- Shun
Three -- Gakh
Four -- Jhet
Five -- Krak
Six -- Djor
Seven -- Iet
Eight -- Hokh
Nine -- Krith
Ten -- Zunn
تا بعد...
Tuesday, October 29, 2002
گرگ بده گنده!!!
اول از همه از تمامی الطافی که نسبت به متن قبلی داشتين ممنونم!!! می دونستم که داستان مورد توجه همگی قرار ميگيره... خب، برسيم به اصل موضوع... امروز می خواهم براتون داستان گرگ بده گنده رو تعريف کنم! شايد يادتون نياد ولی ما توی قبيله گرگ نگهداری می کنيم... يکی از دوستام که يه توله گرگ رو سالها پيش آورده بود و برای جنگ تعليمش می داد بالاخره هفته پيش يه فرصت طلايی برای به آزمايش گذاشتن قابليتهای اون پيدا کرد... هفته پيش يه حمله داشتيم به يه دهکده کوچيک در سه فرسخی قبيله خودمون. اين دوست من هم سه روز بود فقط به گرگش کاهو و آب داده بود.. چشمتون روز بد نبينه هيچکس جرات نداشت نزديک اين گرگ بشه... خلاصه با هزار بدبختی گرگ رو با خودمون کشونديم تا به دهکده برسيم (در ضن توی راه يکی از افرادمون داشت دستشو از دست می داد چون سعی کرده بود گرگ رو نوازش کنه!!! عجب احمقی!!! گرگ رو که نوازش نمی کنن!!! فقط با چماق می زنن توی سرش!!!). خلاصه ساعت حمله که شد گرگه مثل يه ؟؟؟؟ (يه چی؟ گرگه مثل گرگ که خوب از آب در نمياد!!) به هر حال مثل يه چيزی پريد وسط دهکده و داشت اولين آدميزاد رو بره تيکه پاره کنه که يهو خشکش زد!! بعدشم همون آميزاد يه دستی رو سرش کشيد و اونم مثل يه توله سگ مهربون خوابيد رو زمين... ما که رسيديم خواستيم بريم دهن اين آدميزاده رو سرويس کنيم که يهو گرگه پريد بهمون!!!
سرتونو زياد درد نميارم!! حمله ما با شکست مواجه شد چون احالی قبيله يه گروه ماجراجوی موزدور اجير کرده بودن!! تعدادشون هشت نفر بود به علاوه يه گرگ بسيار وحشی که خودش به جای همه اونا کافی بود.. چند روز پيش طبق تحقيقات به عمل آمده معلوم شد که گرگ از همون اول جاسوس احالی دهکده بوده و خبر حمله ما رو اون به احالی دهکده داده بوده است! اين اخبار هم کاملا درست بوده و جای ابهامی نيست و دليل شکست حمله ما هم فقط و فقط به همين دلايل جاسوسی می باشد!!
تا بعد...
پاورقی:
آهای! الکی نخند! سر خودتم مياد!!!
اول از همه از تمامی الطافی که نسبت به متن قبلی داشتين ممنونم!!! می دونستم که داستان مورد توجه همگی قرار ميگيره... خب، برسيم به اصل موضوع... امروز می خواهم براتون داستان گرگ بده گنده رو تعريف کنم! شايد يادتون نياد ولی ما توی قبيله گرگ نگهداری می کنيم... يکی از دوستام که يه توله گرگ رو سالها پيش آورده بود و برای جنگ تعليمش می داد بالاخره هفته پيش يه فرصت طلايی برای به آزمايش گذاشتن قابليتهای اون پيدا کرد... هفته پيش يه حمله داشتيم به يه دهکده کوچيک در سه فرسخی قبيله خودمون. اين دوست من هم سه روز بود فقط به گرگش کاهو و آب داده بود.. چشمتون روز بد نبينه هيچکس جرات نداشت نزديک اين گرگ بشه... خلاصه با هزار بدبختی گرگ رو با خودمون کشونديم تا به دهکده برسيم (در ضن توی راه يکی از افرادمون داشت دستشو از دست می داد چون سعی کرده بود گرگ رو نوازش کنه!!! عجب احمقی!!! گرگ رو که نوازش نمی کنن!!! فقط با چماق می زنن توی سرش!!!). خلاصه ساعت حمله که شد گرگه مثل يه ؟؟؟؟ (يه چی؟ گرگه مثل گرگ که خوب از آب در نمياد!!) به هر حال مثل يه چيزی پريد وسط دهکده و داشت اولين آدميزاد رو بره تيکه پاره کنه که يهو خشکش زد!! بعدشم همون آميزاد يه دستی رو سرش کشيد و اونم مثل يه توله سگ مهربون خوابيد رو زمين... ما که رسيديم خواستيم بريم دهن اين آدميزاده رو سرويس کنيم که يهو گرگه پريد بهمون!!!
سرتونو زياد درد نميارم!! حمله ما با شکست مواجه شد چون احالی قبيله يه گروه ماجراجوی موزدور اجير کرده بودن!! تعدادشون هشت نفر بود به علاوه يه گرگ بسيار وحشی که خودش به جای همه اونا کافی بود.. چند روز پيش طبق تحقيقات به عمل آمده معلوم شد که گرگ از همون اول جاسوس احالی دهکده بوده و خبر حمله ما رو اون به احالی دهکده داده بوده است! اين اخبار هم کاملا درست بوده و جای ابهامی نيست و دليل شکست حمله ما هم فقط و فقط به همين دلايل جاسوسی می باشد!!
تا بعد...
پاورقی:
آهای! الکی نخند! سر خودتم مياد!!!
Sunday, October 27, 2002
خالزوگ راگ توگوراخ...!!!
زاگولو ماروخ تازخاراک ماراخ توگولوک... ازيگالاخ پاختوراخ خابابرا گولوک گولوک راخ... سوخاگ مراخ تاخ خوسولاگ ماگ شوخاگ لاخوش توارخ قورخوراخ مارشتاخ گولوتاک... داخون گولاخ ساراخ ماخ تا خوروخ ماراک شاخ ناموگولو ها لاخ تاش... ايخ ميزاخ داخوزاک گوکاخ ناموخاک زيزاخگول تارابازاک گيلاک... تاگون لاک سوزاک (نازاک راخ اوزاک پوخ) تاگيلا توراخ نامورز جاگولاک خيازول باتوخ ناخ چيتاگ لابوک موزاتوراخ!!! ناموگالاک بِزاگول تالاک مالاک ناتوچاک!
گالاکان
پا ورقی:
به زودی فرهنگ زبان به چاپ خواهد رسيد!
زاگولو ماروخ تازخاراک ماراخ توگولوک... ازيگالاخ پاختوراخ خابابرا گولوک گولوک راخ... سوخاگ مراخ تاخ خوسولاگ ماگ شوخاگ لاخوش توارخ قورخوراخ مارشتاخ گولوتاک... داخون گولاخ ساراخ ماخ تا خوروخ ماراک شاخ ناموگولو ها لاخ تاش... ايخ ميزاخ داخوزاک گوکاخ ناموخاک زيزاخگول تارابازاک گيلاک... تاگون لاک سوزاک (نازاک راخ اوزاک پوخ) تاگيلا توراخ نامورز جاگولاک خيازول باتوخ ناخ چيتاگ لابوک موزاتوراخ!!! ناموگالاک بِزاگول تالاک مالاک ناتوچاک!
گالاکان
پا ورقی:
به زودی فرهنگ زبان به چاپ خواهد رسيد!
Sunday, October 20, 2002
Koboldها...!!!
خب امروز بالاخره تصميم گرفته شده تا در مورد Koboldها توضيحاتی داده شود... اين موجودات که Humanoid هستند (يعنی روی دو پا راه می روند و دو دست دارند) به ندرت قدشان به يک متر ميرسد... از لحاظ قيافه کله آنها به شکل سگ يا بيشتر به شکل گرگ است و بدنی کما بيش پشمالو دارند. دوره توليد مثل آنها شش ماه است و بين سه تا پنج توله به دنيا می آورند که مانند بعضی از حيوانات مادر ضعيفترين آنها را درجا می خورد... اين موجودات که به صورت قبيله ای زندگی می کنند و در فصلهای مختلف نسبت به آب و هوا و يا امکانات غذايی کوچ می کنند. بعضی از انها به قبيله های ديگر موجودات می پِيوندند و برای آنها جاسوسی می کنند. اين موجودات قابليت بسيار بالايی در بی سر و صدا بودن و پنهان شدن دارند که از اين قابليت در شکار و يا حملات حداکثر استفاده را می برند... اسلحه مورد علاقه آنها تير و کمان است که اغلب تيرها زهرآلود می باشند. سیستم حمله آنها بيشتر کمين کردن و محاصره کردن است. توله ها از سن دوسالگی آموزش جنگی ديده و در شکارها شرکت می کنند. Koboldها در بين جادوگران بسيار محبوب هستند چون خيلی سريع کار ياد می گيرند و توقع زيادی ندارند. از طرفی ديگر Koboldها در تيمهای Orcball نيز بسيار طرفدار دارند از اين رو که با داشتن جسه کوچک و وزن کم به کمک يک Minotaur قابل پرتاب هستند. مشهورترين Kobold که در اين مسابقات زيکلوزين نام دارد که تا کنون دويست و دو بار پرتاب شده و موفق به انجام صد و هشتاد و سه Touchdown گشته و هنوز زنده است!!!
خب امروز بالاخره تصميم گرفته شده تا در مورد Koboldها توضيحاتی داده شود... اين موجودات که Humanoid هستند (يعنی روی دو پا راه می روند و دو دست دارند) به ندرت قدشان به يک متر ميرسد... از لحاظ قيافه کله آنها به شکل سگ يا بيشتر به شکل گرگ است و بدنی کما بيش پشمالو دارند. دوره توليد مثل آنها شش ماه است و بين سه تا پنج توله به دنيا می آورند که مانند بعضی از حيوانات مادر ضعيفترين آنها را درجا می خورد... اين موجودات که به صورت قبيله ای زندگی می کنند و در فصلهای مختلف نسبت به آب و هوا و يا امکانات غذايی کوچ می کنند. بعضی از انها به قبيله های ديگر موجودات می پِيوندند و برای آنها جاسوسی می کنند. اين موجودات قابليت بسيار بالايی در بی سر و صدا بودن و پنهان شدن دارند که از اين قابليت در شکار و يا حملات حداکثر استفاده را می برند... اسلحه مورد علاقه آنها تير و کمان است که اغلب تيرها زهرآلود می باشند. سیستم حمله آنها بيشتر کمين کردن و محاصره کردن است. توله ها از سن دوسالگی آموزش جنگی ديده و در شکارها شرکت می کنند. Koboldها در بين جادوگران بسيار محبوب هستند چون خيلی سريع کار ياد می گيرند و توقع زيادی ندارند. از طرفی ديگر Koboldها در تيمهای Orcball نيز بسيار طرفدار دارند از اين رو که با داشتن جسه کوچک و وزن کم به کمک يک Minotaur قابل پرتاب هستند. مشهورترين Kobold که در اين مسابقات زيکلوزين نام دارد که تا کنون دويست و دو بار پرتاب شده و موفق به انجام صد و هشتاد و سه Touchdown گشته و هنوز زنده است!!!
Saturday, October 12, 2002
Sunday, October 06, 2002
THE BEHOLDER
امروز می خواهم در مورد يکی از خطرناکترين و باهوش ترين موجودات صحبت کنم که به نظاره گر معروفه!! اين موجود که کروی شکل است و يک چشم بزرگ و دهانی پهن و پر دندان دارد ده زائده روی سر خود دارد که هر زائده به يک چشم کوچک ختم می شود. اين موجود دست و پا ندارد و در ارتفاع يک تا دومتری از سطح زمين معلق است. چندی از افراد ما هم اکنون در تلاش برای بدست آوردن عکسی از اين موجود هستند. اين موجود بسيار خطرناک قادر است که از طريق هر يک از چشمهای خود يک جادوی خطرناک چه از نوع دفاعی و چه از نوع حمله ای به طرف دشمنان خود پرتاب کند. اين جادو ها اغلب به صورتی هستند که شانس نزديک شدن به موجود را بسيار کم می کنند. اين هيولا که بسيار هم باهوش است از چشم اصلی خود اشعه ای پخش می کند که خنثی کننده هر نوع جادو است. به صورتی که حتی سلاح های جادويی نيز از کار می افتند. تجربه نشان داده که تنها راه مقابله با اين موجود اين است که يک گروه تيرکمان چی ماهر او را تحت محاصر در آورده و تير باران کنند. البته به شرطی که اين موجود را تنها گير بياورند چون در اغلب موارد در گروه های سه تا چهار نفری ديده می شوند.
هم اکنون گروه عکاس ما توانستند با در خطرانداختن جان خود يک عکس از اين موجود ترسناک بدست آورند. لطفا برای شهيدان اين راه يک دقيقه سکوت کنيد...
مخلصات
تا بعد...
امروز می خواهم در مورد يکی از خطرناکترين و باهوش ترين موجودات صحبت کنم که به نظاره گر معروفه!! اين موجود که کروی شکل است و يک چشم بزرگ و دهانی پهن و پر دندان دارد ده زائده روی سر خود دارد که هر زائده به يک چشم کوچک ختم می شود. اين موجود دست و پا ندارد و در ارتفاع يک تا دومتری از سطح زمين معلق است. چندی از افراد ما هم اکنون در تلاش برای بدست آوردن عکسی از اين موجود هستند. اين موجود بسيار خطرناک قادر است که از طريق هر يک از چشمهای خود يک جادوی خطرناک چه از نوع دفاعی و چه از نوع حمله ای به طرف دشمنان خود پرتاب کند. اين جادو ها اغلب به صورتی هستند که شانس نزديک شدن به موجود را بسيار کم می کنند. اين هيولا که بسيار هم باهوش است از چشم اصلی خود اشعه ای پخش می کند که خنثی کننده هر نوع جادو است. به صورتی که حتی سلاح های جادويی نيز از کار می افتند. تجربه نشان داده که تنها راه مقابله با اين موجود اين است که يک گروه تيرکمان چی ماهر او را تحت محاصر در آورده و تير باران کنند. البته به شرطی که اين موجود را تنها گير بياورند چون در اغلب موارد در گروه های سه تا چهار نفری ديده می شوند.
هم اکنون گروه عکاس ما توانستند با در خطرانداختن جان خود يک عکس از اين موجود ترسناک بدست آورند. لطفا برای شهيدان اين راه يک دقيقه سکوت کنيد...

مخلصات
تا بعد...
Subscribe to:
Posts (Atom)
تا اطلاع ثانوي تعطيل است! فقط براي اينکه بگم منم بلدم... خوبش هم بلدم!